الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
524
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
و بند كنيم و به خونخواهى حسين عليه السّلام دعوت آشكارا نماييم و در جستجوى كشندگان حسين عليه السّلام برآييم و مردم را سوى خاندان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خوانيم كه حق آنها را به ستم بگرفتند . ( 1 ) سليمان بن صرد گفت : شتاب منماييد كه من در اين كار نگريستم ديدم كشندگان حسين عليه السّلام مهتران كوفه و دليران عربند و خون حسين عليه السّلام را بايد از آنها خواست و چون از قصه شما آگاه گردند سخت گيرند و چنان بينم كه پيروان من اگر اكنون بيرون آيند موفق نشوند و دلشان شفا نيابد و در دست دشمن چون گوسفندان كشته شوند و ليكن دعات پراكنده سازيد و به اين كار دعوت كنيد . چنان كردند و پس از مرگ يزيد مردم بسيار بدانها پيوستند و اهل كوفه ( يعنى اشراف آنها غير پيروان سليمان بن صرد ) عمرو بن حريث را براندند و با عبد اللّه بن زبير بيعت كردند و سليمان و ياران او مردم را به خود دعوت مىكردند . و چون شش ماه از هلاك يزيد بگذشت مختار بن ابى عبيده به كوفه آمد روز نيمهء رمضان و عبد اللّه بن يزيد انصارى از جانب ابن زبير هم به امارت كوفه آمد هشت روز مانده از رمضان و ابراهيم بن محمد بن طلحه را هم به عاملى خراج [ 1 ] با او فرستاده بود . ( 2 ) مختار مردم را به كشتن كشندگان حسين عليه السّلام مىخواند و مىگفت : من از جانب مهدى محمد بن حنفيه آمدم و نماينده و وزير اويم پس گروهى از شيعه به وى پيوستند . و مختار مىگفت : سليمان بن صرد جنگآزموده نيست و بصيرت در حرب ندارد بيرون خواهد آمد و خويشتن را با همهء همراهان به كشتن خواهد داد . و خبر به عبد اللّه بن يزيد والى ابن زبير رسيد كه در اين روزها كوفه بر وى بشورد و با او گفتند : مختار را به زندان كن ، و او را از عاقبت كار بترسانيدند . عبد اللّه گفت : اگر با ما حرب آغازند و دست يازند ما نيز بر ايشان تازيم اما اگر ما را رها كنند در طلب آنها نرويم اينها خون حسين عليه السّلام را خواهند خدا آنها را رحمت كند ايمنند بيرون آيند و آشكار شوند و سوى قاتل حسين روند و ما هم پشتيبان آنها هستيم اينك ابن زياد كشندهء حسين عليه السّلام و كشندهء نيكان و برگزيدگان شما روى به ايشان دارد او را در يك منزلى جسر منبج ديدند رزم با وى و آماده شدن براى جنگ با او اولى است از آنكه در هم افتيد
--> [ 1 ] مترجم گويد : جرجى زيدان و ديگران از مؤلفين جديد مسيحى و پيروان ايشان گمان برند خراج اسلام همان زكات است و اين از غايت نادانى است ؛ چون زكات مصارفى معين دارد و مردم به اختيار مىدهند و توانند مال خود را از والى پوشيده دارند و والى حق تفحص و تفتيش ندارد و شرط وجوب آن در بسيار بلاد نباشد مانند آنها كه برنج خورند و چهارپايانشان در همه سال صحرا نروند . و خراج براى مصلحت ملك است كه تاب اين شرايط ندارد و بايد از زمين شهر يا كشتزار از هر نوع غله و كاشتى خواه زكوى باشد يا غير آن و باغ و دكاكين و غير آن گرفت مگر زمين كفار كه اهل آن به اختيار خود مسلمان شوند و از دادن ماليات معافند . و ظاهرا در ممالك اسلامى منحصر است به مدينه و بحرين ، و در مكه خلاف است . و سيرت خلفا بر گرفتن خراج بود از زمان ائمه عليهما السّلام و بعد از آن و ائمه عليهما السّلام هم آن را تقرير و تجويز فرمودند و خمس و زكات براى امور خير و قربات است نه مصالح ملكى .